پلوتارخ ( مترجم : كسروى )

203

ايرانيان و يونانيان به روايت پلوتارخ ( فارسي )

پس از مرگ كوروش آرتاسوراس « 1 » ديده‌بان ارتخشثر سواره بدانجا رسيد و چون سوگوارى خواجه‌سرايان را ديد نزديك آمده از يكى از ايشان كه مىشناخت پرسيد : پارسكاس « 2 » اين كيست كه چنين نشسته برو گريه مىكنيد ؟ پارسكاس گفت : مگر نمىشناسى آرتاسوراس كه اين سرور ما كوروش مىباشد ؟ ! آرتاسوراس تكان سختى خورده به خواجه‌سرايان نوازش نموده دستور داد كه جنازه را در آنجا نگاه دارند و خويشتن با شتاب آهنگ نزد ارتخشثر كرد . پادشاه كه اين هنگام از آينده خود سخت نوميد بوده از تشنگى جان به لبش رسيده بود ناگهان آرتاسوراس شادمان نزد او رسيده مژده داد كه گشته كوروش را با چشم خود ديده . پادشاه مىخواست خويشتن بدانجا بشتابد به ارتاسوراس فرمود كه پيش افتاده راه نمايد . ليكن در اين هنگام غوغاى بلندى شنيده شد و چنين گفتند كه يونانيان كه سپاه ايران را شكست داده‌اند آنان را دنبال كرده دور مىراند . اين بود كه پادشاه بهتر آن ديد كسانى را به ديدن كشته كوروش بفرستد و سى تن را با مشعلها به دست روانه نمود . در اين ميان ارتخشثر از تشنگى به مرگ نزديك بود . يكى از خواجه‌سرايان بيرون دويده در جستجوى آن مىگرديد . ولى چون در آن نزديكى آبى نبود و از چادرها نيز بسيار دور افتاده بودند دست به مقصود نمىيافت تا ناگهان مردى را از آن بينوايان كااونى از دنباله‌گيران چادرها دريافت كه در يك خيك چركينى به اندازه يكى دو من آب گنديده و ناپاكيزه‌اى داشت . آن آب را از او ستده براى پادشاه برد . پادشاه همه آن آب را سركشيده خواجه‌سرا پرسيد كه آيا نفرتى از آن داشته ؟ ارتخشثر پاسخ گفت : سوگند به خدايان تاكنون نه مى نابى و نه آب پاكيزه و گوارايى تا اين اندازه بر من خوشگوار نبوده . سپس گفت : اگر من خودم نتوانم دهندهء اين آب را پيدا كرده و پاداشى شايسته به او برسانم از خدايان خواستارم كه او را توانگر و خرسند گردانند .

--> ( 1 ) . Artasyras ( 2 ) . Pariscas